X
تبلیغات
رایتل

سنگرنسل چهارم **** sangar nasl 4
جوانی در نسل چهار ...

 حکایتی در آرایشگاه

 

روزی به داخل آرایشگاهی رفتم دیدم آرایشگر همیشگی نیست و پسر بچه ای داخل مغازه است ـ خواستم از مغازه بیرون بروم ناگهان صدای پسر بلند شد که : سر آخوند هم بلدیم بزنیم . 

نخواستم دلش را بشکنم لذا نشستم و شروع به کار کرد  

چند دقیقه ای نگذشت که ... 

 نقل از استاد دانشمند

ادامه حکایت در ادامه مطلب ...

روزی به داخل آرایشگاهی رفتم دیدم آرایشگر همیشگی نیست و پسر بچه ای داخل مغازه است ـ خواستم از مغازه بیرون بروم ناگهان صدای پسر بلند شد که : سر آخوند هم بلدیم بزنیم . 

نخواستم دلش را بشکنم لذا نشستم و شروع به کار کرد  

چند دقیقه ای نگذشت که این پسر بچه بر روی سر من کار کرد و من لبخندی زدم ــــــ از علت خنده ی من جویا شد که چرا می خندی ؟ 

گفتم چند سال داری؟  ــــــ گفت ۱۶ـ ۱۷ سال  

گفتم چند کلاس درس خواندی ؟ ـــــ گفت اسماْ ۶ کلاس ولی حقیقتاْ ۲ کلاس 

چند سئوال دیگر هم پرسیدم .... 

و در نهایت گفتم خنده ی من به کار شما نبود بلکه به کار خودم بود . ــــ میدانی چرا ؟ 

 

تو باین سن و سال و با این سواد اندکت به من میگویی سرت را بالا ببر من میبرم ـــ میگویی به راست ببر ــ میبرم ــــــ میگویی سرت را پایین بینداز ـــپایین میاندازم  / ولی خنده تلخ من از این است که عمریست امام زمان من می گوید نا محرم میبینی ـ گناهی را میبینی و... سرت را پایین بیانداز ولی من رو سیاه  از این کار سر باز میزنم  

 

نقل از استاد دانشمند

[ جمعه 28 خرداد‌ماه سال 1389 ] [ 11:50 ] [ حسین محمد زاده ]
نویسندگان
آخرین مطالب
لینک دوستان