X
تبلیغات
رایتل

سنگرنسل چهارم **** sangar nasl 4
جوانی در نسل چهار ...

شهادت هنر مردان خداست 

 

حضرت امام خمینی ( ره ) :"من در میان شما باشم یا نباشم ، به همه سفارش و وصیت می کنم نگذارید پیشکسوتان شهادت و خون در پیچ و خم زندگی به فراموشی سپرده شوند"... 


سلام ، این هم وصیت نامه شهید کاظمی حتما بخونید  (برگرفته از نرم افزار گمگشته) 

   http://upload.iranblog.com/7/1247858403.jpg


 

 شلمچه تو با دلم چه کرده ای، که این گونه گرفتارت شده ام؟  

 زمینی که اوج گرفتن و پرواز را می آموزد  

 

                          

   


 او (شهید محمود کاوه) قبل از انقلاب شاگرد ما بود و لی بعد از جنگ استاد ما شد      (مقام معضم رهبری) 

 

                       

                 


 تم شهداء (زین الدین) برای سونی اریکسون 

http://www.persiangig.com/pages/download/?dl=http://qafeleh.persiangig.com/m/zeynodin(qafeleh.ir)w810.rar   

تم شهداء (همت) برای سونی اریکسون 

http://www.persiangig.com/pages/download/?dl=http://qafeleh.persiangig.com/m/hemat( qafeleh.ir)750.rar 

 


کلیپ شهید گمنام (برای دانلود به سایت زیر مراجعه کنید)

http://www.persiangig.com/pages/download/?dl=http://qafeleh.persiangig.com/m/shahid-gomnam(qafeleh.ir).rar


 کلیپ سخنرانی  حاج احمد متوسلیان (برای دانلود به سایت زیر مراجعه کنید) 

http://www.persiangig.com/pages/download/?dl=http://qafeleh.persiangig.com/m/haj-ahamad(qafeleh.ir).rar 


 کلیپی از آقا در جبهه(برای دانلود به سایت زیر مراجعه کنید)  

http://www.persiangig.com/pages/download/?dl=http://qafeleh.persiangig.com/m/Agha-jebhe(qafeleh.ir).rar


 عکس متحرک از شهداء (روی سایت زیر کلیک کنید) 

http://qafeleh.persiangig.ir/m/qafeleh-shohada.gif 


 طلائیه عجب طلائیه!!!

 


چه بگوییم از مردان خدا که جسه ی کوچک ولی دلهای بزرگی دارند!!! 

 

کلیپ شهید 14 ساله قبل از شهادت       


 

یک خاطره زیبا            بیمه حضرت ابوالفضل (ع) 

 پشت پیراهن‌اش نوشته شده بود:«بیمه حضرت ابوالفضل (ع). ورود هرگونه تیرو ترکش ممنوع» بچه‌ی ساوه بود و هنوز موهای صورتش خوب سبز نشده بودند.

بیشتر از 5 کلاس نتوانسته بود درس بخواند. آخر پدر نداشت و مجبور بود در یک مغازه مکانیکی شاگردی کند تا خرجی زندگی خانواده‌اش را تامین کند.

شب هجدهم بهمن 1361، عملیات والفجر مقدماتی. گروهان ما وظیفه‌اش از کار انداختن چند سنگر دوشکای دشمن و رسیدن به بالای «تپه دوقلو» بود. یک قبضه دوشکاری عراقی، کل گروهان را زمین‌گیر کرده بود. برادر «صمد» معاون گردان فریاد زد:«یه آرپی‌جی‌زن داوطلب می‌خواهم بره اون سنگر دوشکا رو خاموش کنه». نفس در سینه‌ی همه گیر کرد. دل شیر می‌خواست تا کسی بتواند حتی یک لحظه سرش را از روی زمین بلند کند، اما «حسین»؛ همان بچه بسیجی نوجوان و نحیف ساوه‌ای، قد علم کرد قبضه آرپی‌جی را برداشت و راه افتاد.

قبضه از قدش بلندتر بود. از خط آتش دشمن گذشت و رفت بالای یک تل خاک. همه زیر لب دعایش می‌کردیم درست رو به روی سنگر دوشکای دشمن زانو زد و و صدای خارج شدن قبضه از ضامن و بعد، صدای شلیک موشک را شنیدیم. همزمان با شلیک موشک، بچه‌ها یکصدا تکبیر ‌گفتند،‌ گلوله درست خورد وسط سنگر دوشکا، عراقی‌ها حالا داشتند کمی دورتر از سنگر دوشکا به سمت ما شلیک می‌کردند. یکی از تیرهایشان به حسین اصابت کرد. رفتیم و او را از تل خاک بیرون آوردیم پایین. خون از دستش فواره می‌زد. شکر خدا آسیب جدی ندیده بود. تیر خورده بود کف دستش. دیگر جنگ تن به تن شده بود.

گفتم :«حسین! برگرد عقب تا بچه‌ها تو را به آمبولانس برسانند». سگرمه‌هایش رفت توی هم وگفت:«کجا برم؟»گفتم:«آخه از تو که دیگه کاری برنمی‌آد» با دست سالم‌اش نخی از جیب شلوارش بیرون کشید و گفت:«زود این نخ را ببند به ماشه‌ی این تفنگ بعد هم مسلح‌اش کن و بده دست من» از آن همه عظمت‌اش احساس حقارت کردم. 

یا علی...


[ جمعه 26 تیر‌ماه سال 1388 ] [ 13:42 ] [ حسین محمد زاده ]
نویسندگان
آخرین مطالب
لینک دوستان